_ اللهم انصر و اعن . پیش پیش خدمت دوستان و بینندگان جان خروارها سلام عرض .. می کنم . این مجال صفحه های دفتر زندگی را برایتان ورق خواهم زد تا با شیب ملایمی بپردازیم به یکی از ورق های خشکیده خاطرات این مغز ناقابل من . مجال وقت بسیار اندک است و روزنه خاطرات بسیار باریک ... ( ای شیطون ! ) پس با همین شیب ملایم سرمان را بسوی خاطرات نهفته من می چرخانیم .
در سالهای نه چندان دور زندگی من که اعتیاد به الکل و ارک بسیار شدادت می ورزید با بچه های کوچه ( استاد آهی و منوچهر آتشی جااااااااااااان ! ) قراری گذاشتیم تا شب به یکی از کافه های بالای شهر نوفل لوشاتو ( ! ) برویم و تن و دستی را به آب بزنیم ( بلا ! ) تیک تاک ساعت نشان می داد که خیابان های بزرگ و عریش و گشاد (!) نوفل لوشاتو را پیموده ایم و به یک محله های کلاس در بالای شهر رسیده ایم . متاسفانه سرو وضع آتشی جان و آهی جان تر (!) مناسب بازی با دختر های خیابانی و کمر باریک فرانسوی نبود . اتول زیر پایمان یک شورلت نوا عهد تیر کمان بود که تند تند خاموش می شد و ما هم با شیب ملایمی در حالیکه مست کرده بودیم از خیابان ها پایین می خزیدیم . همین حول و حوش بود که از درون استاد آهی جان تیکه ها سرکشیدند و بازی با دخترهای کمر باریک فرانسوی در وجود همه مان گل انداخت . سرمان را که چرخاندیم دختری با موهای براق مشکی که چشم های بادامی و زیبایی داشت درخواست کرد تا او را سوار کنیم ...

صدای استاد آهی دلگیرتر شده بود . برای ما شعری می خواند و نقاشی های کودکانه ذهنمان را جان می بخشید . دختر کمر باریک فرانسوی گردنش را رو به سوی من چرخاند و از من درخواست فندک کرد تا سیگارش را روشن کند . آخر می دانید فرانسوی ها سیگار را یکی از ابزرا روشن فکری می دانند . پیش پیش که خدمتتان عرض کردم دختر کمر باریک فرانسوی که مینی ژوپ براقی به تن داشت در کنار استاد آهی جان نشسته بود و این حررررره بر دل همه افتاده بود که آهی جان دست به کارهای دیگری ... نزند . همینجا بود که نوای جان خاموش کرد و دیگر روشن نشد . ما هم که تا خرخره الکل نیوشیده بودیم ترسی بر دلمان راه ندادیم . به پیشنهاد دختر کمر باریک فرانسوی الهه ای را که در کنار یکی از خیابان ها پارک شده بود را به سادگی روشن کردم فندک دزدیدیم و به راهمان با شیب بیشتری ادامه دادیم !!!!

محله های بالای شهر نوفل لوشاتو سرشار از الهه های زیبایی بود که چشم مارا نوازش می داد . دختر کمر باریک فرانسوی که حالا دیگر مست و خراب شده بود و اخت ما شده بود سر خودرا از الهه بیرون برد و شروع به بد و بیراه گفتن به مردم کرد . در همین لحظه بود که الهه های پلیس سوی ما راه افتادند . آتشی ... که پشت فرمان نشسته بود به طرز عجیب و شدیدی شیب را تند تر کرد تا از دست آنها در برویم . در همین بینابین درون کوچه ای پیچیدیم و راه خودرا عوش کردیم . می دانید ... برای نخستین بار یک الهه را خر کردیم ( استغفرالله ! ) با این که نتوانستیم به کافه بالای شهر برسیم اما با دختر کمر باریک فرانسوی یک خروار حال کردیم . همانجا بود که استاد آهی درخواست ازدواج خودرا به دختر ارائه داد . من که با مرگ مورچه ای گریه ام می گرفت و از صحنه های عشقی چشمانم تر می شد صحنه را ترک کردم و از شیب خیابان رو به پایین سفر کردم ... اما آتشی فضول و خ .ی.م.ل عکسی را از آن دختر کمر باریک فرانسوی گرفت و به من نشان داد که عکس را پس پس برای شما می نهم :
+۱۸ : http://www.504.org/dotclear/images/ImagesSemaine/Milan1.jpg
( با تشکر از استاد عزیز : محمد صالح علا )
* کاری از : حسین انزو *
|